نوشته‌ها

زندگی نامه استاد محمودی خوانساری – بخش سوم

سال ۱۳۶۶ (فوت محمودی خوانساری)

مزار محمودی خوانساری

آقا تجریشی نقل می کنند که در یکی از روزهای آخر فروردین ۱۳۶۶ تلفنی به او زدم. بعد از خنده و شوخی و احوالپرسی گفتم: خیلی دلم برای شما تنگ شده است. مدت هاست که می خواهم تلفن بزنم  اما می ترسم که باعث مزاحمت شما بشوم. برای همین با وجود اشتیاق زیاد و دلتنگی تماس نمی گرفتم.گفت:”عزیز جان شرمنده میفرمایید.هر موقع تشریف بیاورید مرا خوشحال ساخته اید این کلبه محقر متعلق به خودتان است”به هرحال قرار گذاشتیم که چند روز بعد یعنی چهارشنبه دوم اردیبهشت تلفنی به او بزنم و چنانچه گرفتاری خاصی نداشت به دیدنش بروم. روز موعود فرا رسید. حدود شهر تلفنی به او زدم مادرش گفت هنوز بیدار نشده است. ساعتی بعد دوباره تلفن زدم و جواب همان بود. برای انجام کاری به بیرون از منزل رفتم و حدود ساعت ۶ بعدازظهر برگشتم. احساس می کردم حتما تا آن ساعت از خواب بیدار شده است و اگر تلفنی به او بزنم احتمالا می توانم به دیدار او بروم. از اتومبیل پیاده شدم و به طرف در خانه رفتم. یکی از همسایگان که در کوچه ایستاده بود با عجله به طرف من آمد و بدون مقدمه گفت کسی خانه نیست.

با تعجب پرسیدم شما از کجا می دانید؟ مگر چه شده؟گفت حدود یک ساعت پیش همگی رفتند به منزل آقای محمودی. ناگهان دلم فرو ریخت.گفتم چرا؟آیا اتفاقی افتاده ؟ گفت درست نمی دانم.گویا حال ایشان خوب نیست، به من سپرده بودند که اگر شما آمدید این پیغام را به شما بدهم.

با عجله به اتومبیل برگشتم و در حالی که حرکت می کردم شنیدم که همسایه می گفت،آرام باشید و براعصابتان مسلط باشید.

با آنکه از خانه ما تا منزل محمودی راه چندانی نبود، اما در مسیری شلوغ این فاصله به نظرم طولانی آمد. در آن دقایق پریشانی و اضطراب دفتر خاطرات ۲۰ سال آشنایی و دوستی با او را در ذهنم ورق می زدم.

برای خواهرم خواستگار آمده بود، من هنگامی که از بزرگترها شنیدم ممکن است او با برادر یکی از خوانندگان رادیو به نام محمودی ازدواج کند از تعجب مات و از خوشحالی حیران شدم. در سال ۱۳۴۷ آن پیوند عقد و ازدواج بسته شد. برای اولین بار در جشن عروسی خواهرم او را دیدم. بلند قات و برومند، با ظاهری آراسته و بسیار موقر با یک سبد پر از گل های رنگارنگ به میهمانی آمد. چنان محجوب و سر به زیر به گوشه ای نشست که انگار مهمانی غریبه بود. با ادب و احترام به نزد او رفتم و خودم را معرفی کردم و به او خوش آمد گفتم.

باری تمام این خاطرات با جزئیاتشان چون فیلمی از نظرم گذشتند و همچنان با پریشانی و اضطراب در مسیر شلوغ خیابان ها پیش می راندم تا آنکه به خانه اش رسیدم. دیدم در آهنی حیاط باز است و چند تن از آقایان فامیل در محوطه ایستاده اند. به عجله خودم را داخل ساختمان رساندم و یک وقت بخودم آمدم که داخل راهروی باریک خانه سر به شانه خواهرم گذاشته بودم و با صدای بلند می گریستم. سراغ او را از خواهرم گرفتم.گفت بالا در اطاقش خوابیده. شتابان به اطاق او رفتم، دیدم همان جا  که به دفعات و ساعت ها با او به گفتگو نشسته بودم رو به قبله خوابید و پارچه نازکی که رویش انداخته بودند را پس زدم تا آن صورت شکسته و پر حجب و حیا را ببینم. چشمانش بسته بود، روی شقیقه سمت راست آن یک لکه کبودی به اندازه یک سکه بزرگ با خراشیدگی خون آلودگی دیده می شد، چهره اش درهم رفته و حاکی از احساس درد بود. از قراین بر می آمد که می خواسته به جائی برود یک مرتبه احساس (آیا سرگیجه،آیا درد قلب)که دیگر مرگ امانش نداده بود، تعادلش را گرفته و سرش به جائی اصابت کرده بود و دیگر چنان که معلوم بود حتی مجالی نیافته بود تا خود را به بیرون از اطاق برساند و مثلا مادر را صدا بزند. به هر حال از آن لحظه که افتاده بود تا بعداز ظهر حدود ساعت ۳و۴ کسی از مرگ او اطلاع نیافته بود.

 سنت ما ایرانیان چنین است که پس از درگذشت عزیزانمان هر مقدار میسر باشد صبر می کنیم تا همه دوستان و آشنایان را برای مراسم تشییع و تدفین خبر کنیم و سپس با تشریفات معمول او را به خاک بسپاریم. از آنجا که جنازه محمودی از شب قبل بیش از ۱۵ ساعت در هوای گرم بر زمین مانده بود و دیگر امکان نگهداری آن در سردخانه بیمارستان تقریبا ناممکن بود، لذا پیکر این هنرمند بزرگ شبانه، بدون هیچ بدرقه کننده ای، چنان بی سر و صدا به آمبولانس متوفیان و از آنجا به گورستان بهشت زهرا حمل شد که حتی همسایگان دیوار به دیوارش از آن مراسم تشییع جنازه خبردار نشدند.

ظرف مدتی کوتاه خبر درگذشت محمودی خوانساری به اکثر ممالک جهان مخابره شد و طی یکی دو هفته اول صدای جمهوری اسلامی ایران و بسیاری از رادیو های خارجی در برنامه های خود با تجلیل از او یادش را گرامی داشتند!

محمودی در طول عمر کوتاهش چنان با مناعت طبع و سالم  زیست که امروز یارانش با نام بردن از او بی اختیار اشک می ریزند. او موقع مرگش هیچ نداشت جز ساز و صدایی که امروز گنجینه ای پر عشق از انسانی است و مادر پیری که خودش او را زودتر ترک کرد.

سرانجام محمود محمودی خوانساری در دوم اردیبهشت ۱۳۶۶ درگذشت. در قطعه ۱۰۱ ردیف ۸۵ شماره ۱۹ بهشت زهرا در تهران به خاک سپرده شد. استاد امیر خانی خطاط بزرگ کشور ما نیز خط زیبای خود را بر سنگ مزار وی به یادگار گذاشتند: آرامگاه جاودانی عندلیب گلشن هنر ایران.

محمودی به روایت اساتید

میرنقیبی
محمودی هنرمندی بود که گوشه ی انزوا را به جنجال و هیاهو ترجیح می داد و از مال دنیا خود را بی نیاز می دانست. استغنای طبع او مانع از این فکر بود که به مال دنیا فکر کند. درویش مسلکی و گوشه گیری را اختیار کرده بود، و به همین  دلیل علاقه مندان هنرش کمتر به سراغ او می رفتند.

بیشتر به هنر خود و توسعه ی آن فکر می کرد. بارها شاهد بودم که برای شرکت در مجالس و محافل از او دعوت می شد ولی به یک صدم آنها پاسخ مثبت نمی داد و به کرات کاباره دارها به دنبال صدایش بودند تا با رقابت با یکدیگر بتوانند سود بیشتری عاید خود کنند ولی “فلک درچه خیال و ما در چه خیال ”  او چندین بار مرا به خانه ی خود که در جوار منزل مادرش در تهران نو بود دعوت نمود و تا واپسین روزهای زندگی تاهل اختیار نکرد. هر بار که او را می دیدم از روزگار و آنچه بر او می گذرد گلایه داشت و همیشه به او گوشزد می کردم و دلداری اش  می دادم که خود را با محیط وفق دهد و در غیر این صورت رنج فراوان خواهد برد، اما او زیر بار این حرف ها نمی رفت. راه زندگی خود را به مصداق، رنج خود و راحت یاران طلب انتخاب کرده بود، تا اینکه بالاخره در اثر فشارهای روحی دیده از جهان فرو بست.

اسدالله ملک
محمودی در آن ایام که خدمت سربازی را می گذراند، بعد از ظهرها گاهی به محل کلاس برادرم ( آقای حسین ملک ) می آمد. اغلب هنرمندان بزرگ مملکت هم می آمدند و محمودی در آن محافل دوستانه گه گاه آوازی می خواند و با صدای جادویی اش همه را شیفته ی خویش می ساخت. ۱۲ ساله بودم که برای اولین بار آن جا محمودی را دیدم. آن روز حتی تصورش را نمی کردم که ممکن است روزی این جوان خوش آواز، و خوش قلب و مهربان یکی از بزرگان هنر این سرزمین گردد و دست سرنوشت بین من و او پیوند همکاری و رفاقتی صمیمانه برقرار نماید. دیدارهای ما چندان تکرار نشد که محمودی برای دوسالی به شیراز رفت و من تقریباً از او  بی خبر ماندم.

تا اینکه بعدها شنیدم به تهران بازگشته و در برنامه ی گلها با هنرمندانی چون  محجوبی، کسائی ، عبادی ، شهناز ، یاحقی ، شریف … همکاری دارد. آن روزها با وجود خوانندگانی چون بنان، قوامی، گلپایگانی، بعید به نظر می رسید که محمودی بتواند مطرح شود. اما علیرغم تصور همه، او بسیار زودتراز آنکه می شد باور کرد در فضای موسیقی آن زمان شگفت و همه ی نظرها را به سوی خود جلب کرد.

سال ها بعد، هنگامی که محمودی در اوج شهرت و قدرت هنری خود بود من هم به رادیو راه یافتم و درجریان همکاری های رادیویی بود که قصه ی دوستی ما سر زبان ها افتاد. علاوه بر آثار زیادی که در برنامه ی گلها به اتفاق محمودی اجرا کردیم، هنگامی که بنده و مرحوم دکتر جهانبگلو تصمیم به تهیه ی برنامه ی ” نوایی از موسیقی ملی ” گرفتیم، بر آن شدیم که برای اجرای آوازها فقط از وجود محمودی استفاده کنیم. در این برنامه ها محمودی علاوه بر آوازهای درخشان زیباترین تصنیف های خود را نیز به عالم هنر ارایه داد. از آن جمله مرغ شباهنگ، سکوت مستی، دعای دل، لاله ی پرپر،… که آنها را یکی از یکی زیباتر و عالی تر اجرا نمود.

بدین ترتیب طی زمان زندگی محمودی و من به طرز عجیبی به هم پیوند خورد تا آن جا که اغلب اوقات را باهم بودیم و صرفنظر از همکاری هنری در زندگی اجتماعی نیز یار و غم خوار یکدیگر بودیم.

از فضایل و مکارم اخلاقی محمودی هرچه بگویم کم گفته ام. او یک وجود استثنایی بود، غمخوار همه بود و خودش غمخواری نداشت، اصلاً هرگز به خودش اجازه نمی داد که با اظهار درد و گرفتاری هایش خاطر دوستان را ملول کند به همین دلیل هیچ گاه کسی متوجه نمی شد که او چه مشکلات، گرفتاری ها، و محرومیت های سنگینی را تحمل می کند. محمودی بسیار حساس، فوق العاده قدرشناس، و به طرز غیر قابل توصیفی درکار دوستی با وفا بود، حتی دوستان از دست رفته را فراموش نمی کرد.

اغلب شب های جمعه را با هم به مقبره ظهیرالدوله می رفتیم و برای تمام رفتگان به خصوص انها که از نزدیک به ایشان ارادت داشتیم (چون خالقی، صبا، محجوبی، تهرانی، رهی معیری … ) فاتحه می خواندیم. یادم هست که یک بار در ظهیرالدوله به من گفت: اسدالله جان عمر من مثل درنا کوتاه است و زود از دنیا می روم، اما از بس دراین دنیا سختی کشیده ام دیگر از مرگ هراسی ندارم بلکه هروقت این جا می آیم دلم آرام می گیرد چون میبینم بالاخره یک روز این تنهایی و غربت من تمام می شود.

به او گفتم اگرچه در این دنیا غریب هستی و کسی آنطور که باید دوران ترا، و طبع بزرگ ترا نشناخته، ولی مطمئن باش که همواره با هنر والا و آواز درخشانت در یادها خواهی ماند. به قول مرحوم حسین تهرانی، طلا برای همیشه زیر خاک نمی ماند، و بالاخره خودش را نشان می دهد.

محمودی با آنکه از نظر مالی به شدت در مضیقه بود، با آن همه هیچ گاه دم نمی زد، و استغنای طبعش اجازه نمی داد به کسی رو بیندازد. پس از تعطیل کارش در رادیو، و خانه نشین شدن صدمات زیادی کشید و بالاخره در اثر ضربه های شدید روحی و روانی که به شکل های مختلف براو وارد شد از پای درآمد.

تجویدی
محمودی دارای صفاتی ملکوتی، ساده دل و پاک طینت بود. صدایش مثل خودش بی‌گناه بود.

بنان
آن‌که بیش از همه دوستش می‌دارم محمودی‌خوانساری است. نه مثل بعضی از امروزی‌ها سنت‌شکنی کرد و از قبال موسیقی تجارت کرده… او بدون ادعا است و حرمت موسیقی سنتی را به جای می‌آورد. او راه خودش را رفته و موفق هم بوده است و من تقدیرش می‌کنم.

سخن آخر

مناعت طبع محمودی
رسول بزرگزاد می گوید: یک روز بدون این که با محمودی هماهنگ کرده باشیم  به یکی از متمولان گفتیم که محمودی را نزد شما می آوریم و چون ایشان از لحاظ مالی وضعیتی ندارد شما کاری را به ایشان پیشنهاد کن. با محمودی به منزل آن دوست رفتیم و به بهانه ای آن دو را تنها گذاشتیم تا بتواند پیشنهاد ش را مطرح کند بعد از این که مدت زمانی طولانی گذشت این دوست متمول ما آمد و گفت شما مطمئن هستید که این دوست شما وضع خوبی ندارد؟ ماهم تایید کردیم که بله وضع مالی مطلوبی ندارد. آن دوست متمول گفت آن طور که من با ایشان صحبت کردم هیچ احتیاجی ندارد و حتی وضعش از من هم بهتر است و فکر کنم ایشان باید یک کاری برای من پیدا کند!!

نظر محمودی در مورد خوانندگان دیگر
 البته من آواز آقای ادیب خوانساری و بنان را خیلی دوست دارم. اینکه استاد نمی گویم به این دلیلی است که کلمه استاد در جامعه ما خیلی پیش پا افتاده است به همین خاطر، به گفتن هنرمندان بزرگ و آقا کفایت می کنم. بجاست که از آقای قوامی هم یادی بکنم. کارهای قدیمی آقای گلپایگانی را هم گوش می کنم. این هم اضافه کنم که شجریان خواننده زحمت کشیده ای است. شجریان خیلی زحمت کشیده است، چون طلبه است، مثل خود من که طلبه هستم و طلبه خواهم ماند و هیچ وقت هم ادعایی نداشتم و هر چقدر پیش رفتم دیدم هنر و آواز عجب دریایی بیکران است و هنوز هم می بینم که چقدر فاصله دارم، به قول مرحوم تهرانی می بینم که چقدر لنگی دارم.  

نظر محمودی در مورد آوازهایش
من همه کارهایم را دوست دارم اما از همه بیشتر همان سه گاه معروف که در برگ سبز شماره ۱۶۵ است. به خصوص قسمت مخالف سه گاه را خیلی دوست دارم. آنجا که می گوید:

گر تو از پرده برون آیی، رخ بنمایی / پرده در کار همه پرده نشینان بدری.

این آواز را آقای بدیعی با من همراهی کردند، به عقیده من بدیعی یکی از بهترین جواب آوازهای خود را داده است، خود بدیعی هم این نوار را خیلی دوست دارد.                                           

بخت آیینه ندارم که در او می نگری / خاک بازار نیارزم که بر او می گذری
من چنان عاشق رویت که ز خود بی خبرم / تو چنان فتنه ی خویشی که ز ما بی خبری
گر تو از پرده برون آیی و رخ بنمایی / پرده بر کار همه پرده نشینان بدری…

برگ سبز۱۶۵

علت ازدواج نکردن از زبان خود محمودی
من فکر می کنم یک هنرمند به ویژه هنرمندی که با موسیقی سروکار داشته باشد اگر ازدواج کند ازدواج دوم وی خواهد بود، چون هنرمند قبلا با هنرش ازدواج کرده است. ولی اگر خواست ازدواجی کند دیگر این ازدواج دوم وی است. ولی من می خواهم بگویم خوشبختانه یا متاسفانه هنوز تاهل اختیار نکردم. دلیل اصلی آن این است که مادرم احتیاج به یک همراه دارد، چون مادرم کسی است که مشوق آواز من است و وجود مادرم مانع از نشستن من بر سر سفره عقد بوده است. و در جایی دیگر می گوید

به هیچ وجه از مخالفین ازدواج نبوده و نیستم. از همان روزگار نوجوانی هم میدانستم که تجرد را تا یک جائی میتوان تحمل کرد، از آن به بعد دیگر زندگی در تنهایی بسیار سرد، یکنواخت و کسالت بار می شود. البته من در عنفوان جوانی در یک عشق پر شور ناکام ماندم و آن مسئله تا مدت ها در رویگردانی از ازدواج موثر بود، ولی در سن و سال فعلی در حدود ۴۸ سالگی بیشتر به ازدواج به عنوان یک ضرورت اجتماعی فکر میکنم تا نیاز عاطفی و ناشی از دلباختگی. در حقیقت هم مهمترین دلیلی که تاکنون مرا از این امر بازداشته مربوط به مشکلات اقتصادی و اجتماعی بوده است. یعنی با این روحیاتی که در خودم سراغ دارم از اینکه میدیدم نمی توانم به هر شکل و قیمت معاش و رفاه زنی و فرزندانی را تامین کنم لذا از آن منصرف می شدم.

نظر محمودی در مورد عشق
من فکر می کنم اگر نلرزد آن دل، دل نیست. آن صدایی که از اعماق وجود آدم سرچشمه گرفته، سرچشمه اش عشق است و آن هم عشق مجازی است. تا آن نباشد، آن عشق ازلی و آن عشق عرفانی وجود نخواهد داشت. مسلم است که قلب من خیلی لرزیده است. یکبار پیش دکتری رفتم که دکتر به من گفت که چرا آنقدر عاشق می شوی!

ویژگی های آوازی محمودی
محمودی خوانساری به‌ ندرت تصنیف و آهنگ  ترانه می‌خواند و آنچه را که خوانده، حاکی از سلیقۀ عالی و سخت پسند اوست. وی هم‌چنین در پایان هر برنامۀ آوازی، گوشه‌هایی از آوازی را که دوست داشت با شعر مناسبی انتخاب می‌کرد، درهم می‌آمیخت و قطعه ضربی کوتاه و دلنشین می‌آفرید که لطف تاثیر آن کم از آوازش نبود این بخش از خلاقیت‌های محمودی خوانساری کمتر به چشم آمده است.

نه تنها صدا و بیان هنرمندانۀ محمودی خوانساری، بلکه روش زندگی او که سرشار از شوریدگی عارفانه و پرهیزکاری و رنج و ریاضت بود، زندگی او که در فقر و تجرد سپری می‌شد.

او در انتخاب شعر نیز وسواس فراوان به خرج می‌داد و اشعاری را انتخاب می‌کرد که محتوای آن ها بیان‌کننده غم‌های او و گویای زبان حال درونی وی بود.

او خود را مدیون برنامه گلها و سرپرستی داوود پیرنیا و هوشنگ ابتهاج می‌دانست و معتقد بود که برای هنرمندانی مثل او که به تلویزیون و سینما و کاباره و درآمدهای کلان اعتنایی نداشتند و دنبال بیان روحیۀ عارفانۀ خود بودند، برنامه گلها تنها جایی بود که پناهگاه این‌گونه هنرمندان صوفی مسلک بوده و هنر آنها را در جایگاهی مناسب و ارزشمند معرفی می‌کرد.

فیلم های مراسم بزرگداشت استاد محمودی توسط طرفداران ایشان

بخش اول

————————————————————-
بخش دوم

————————————————————-
بخش سوم

————————————————————-
بخش چهارم

منابع

وبلاگ و کتاب مرغ شباهنگ نوشته حمید تجریشی، سایت های محمودی خوانساری، هنرآنلاین، ممتاز نیوز، گلها، موزیک خوانسار، وبلاگ آقای دهاقین، سحر فیلم

زندگی نامه استاد محمودی خوانساری – بخش دوم

سال ۱۳۴۰

محمودی می گوید سال ۱۳۴۰ بود که به همراه یکی از دوستان و خانوده شمال رفتیم. فکر می کنم  نوشهر رفتیم. به جای اینکه به هتل برویم، گشتیم و دو اتاق از یک پیرمرد و یک پیرزن گرفتیم. پیرمرد خیلی چهره روحانی داشت. من فکر کردم اگر این پیرمرد بفهمد که من از خوانندگان گلها هستم و آواز می خوانم، شاید خوشش نیاد. بهتر است که ما سروصدایش را در نیاوریم. نگو از دوستمان پرسید که این آقا کی هست که گفت ایشان آقای محمودی خوانساری هستند؛ خواننده گلها، گلهای جاویدان است (من از این موضوع خبر نداشتم). چند روز که ما آنجا بودیم، خیلی به ما خدمت کرد و همین که می خواستیم برویم، پیرمرد آمد و یک دسته گل برایمان آورد و به من گفت (محمودی با لهجه گیلکی تقلید صدای پیرمرد را در می آورد) آقای خوانساری ما گل ها را به تو دادیم، تو جاویدان را به ما ندادی. من هم بهش گفتم الان جاویدان را به تو می دهم. صورتم را به سمت دریا کردم و به قول خودش نیم ساعت جاویدان خواندم؛ بدون ساز و به طور بداهه به قدری صدا شفاف و خوب شده بود که هیچ وقت یادم نمی رود. می دانید که شمال چون مرطوب است، تاثیر زیادی در صدا می گذارد. صدا مثل ناقوس شده بود. این پیرمرد اشک از چشماش سرازیر شد که من هم گریه ام گرفت. اصلا تعجب کردم که چنین آدمی گلها را می شناسد و بگوید گلهای جاویدان!

سال ۱۳۴۹

حسین معین کرمانشاهی می گوید: خوب به خاطر دارم که عصر روز یکشنبه ششم مهرماه ۱۳۴۸ آقای اسد الله ملک به منزل ما در تهران پارس آمدند. معلوم شد که برنامه ای با عنوان نوایی از موسیقی ملی به همت شادروان دکتر منوچهر جهان بلگو در حال شکل گیری و تدوین است که در این برنامه محمودی خوانساری برای اولین مرتبه اقدام به اجرای ترانه خواهد نمود. به همین مناسبت از پدرم خواست که بروی آهنگی که بر روی آهنگی که در نغمه افشاری ساخته بود ترانه ای بسراید. از زمان نواختن ملودی تا سرودن ترانه ای با عنوان مرغ شباهنگ کمتر از پنجاه دقیقه طول کشید. در این سال محمودی خوانساری در برنامه نوایی از موسیقی ملی که با سرپرستی اسدالله ملک و همکاری دکتر منوچهر جهانبگلو تهیه می‌شد، همکاری کرد.

او که در سال‌های ابتدایی فعالیت هنری، تنها به اجرای آواز پرداخته بود، در این برنامه به اجرای ترانه نیز پرداخت. نوایی از موسیقی ملی به سرعت در میان هنردوستان و عاشقان موسیقی اصیل مقبولیت یافت و ترانه‌های ارزنده و به‌یادماندنی مرغ شباهنگ در مایه افشاری، میخانه در مایه دشتی، سکوت و مستی در سه‌گاه هر سه از ساخته‌های اسدالله ملک و لاله پرپر ساخته فرهنگ شریف حاصل همکاری محمودی خوانساری با برنامه نوایی از موسیقی ملی طی این سال‌ها می‌باشد.

سال ۱۳۵۲

بدیعی، سایه، خوانساری

محمودی در سال ۱۳۵۲ با اجرای یک کنسرت بسیار موفق در تالار رودکی مورد استقبال هنردوستان واقع می گردد اما بجز همین یکی دو مورد محمودی دیگر به غیر از برنامه گلها در هیچ شرایط دیگری مایل به اجرای برنامه نبود.

ظاهرا از سال ۱۳۵۲ سرپرستی برنامه گلها به طور کلی سرپرستی واحد تولید موسیقی رادیو به آقای ابتهاج سپرده می شود. در این زمان نارضایتی از نابسامانی اوضاع موسیقی در دوران ایشان به اوج خود می رسد.

محمودی اصولا اعتقاد داشت که علت عمده انحراف هنرمندان وضع بد زندگی و عدم تامین اقتصادی ایشان است. او مختصر و مفید می گوید:”خواهشی که من از جوانان دارم اینست که اگر به راه هنر می آیند برای خود هنر بیایند نه چیز دیگری، فکر نکنند که تا مختصر شهرت و موفقیتی پیدا کردند باید دنبال خانه و ویلا و اتومبیل و… بروند.”

او اشاره می کند :”موسیقی امروز ما حالت بوتیک پیدا کرده است. تا زمانی که دروازه های رادیو و تلویزیون بروی بی هنران باز است و برای هنرمندان واقعی پشتوانه ای وجود ندارد من هم نمی خوانم. در تمام دنیا در کنار هنرمندان تجاری و بازار روز از هنرمندان واقعی و اصیل هم حمایت می شود”

در این هنگام هنرمندانی چون تجویدی،یاحقی،بدیعی،خرم و ملک دست از کار کشیده اند. همچنین محمودی رسما اعلام میکند که تا زمانی که مسئولین بطور جدی برای رفع گرفتاری های هنرمندان کاری نکنند از اجرای برنامه های هنری دست خواهد کشید. چند سال بعد آقای محمدرضاشجریان نیز از عرصه هنر کناره گیری می کند.

استاد غلامحسین بنان می گوید:”…آنکه بیش از همه دوستش دارم محمودی خوانساری است. نه مثل بعضی امروزی ها سنت شکنی کرده و نه از اقبال موسیقی تجارت کرده… مخصوصا دلم می خواهد این را بنویسید که این خواننده هیچ درآمدی ندارد. مگر پولی که ماهیانه بابت چند اجرای برنامه در گلها از رادیو می گیرد. من تقدیرش می کنم زیرا بدون ادعاست و حرمت موسیقی سنتی را بجا می آورد. او راه خودش را رفته است و موفق هم بوده است”

محمودی در آن روزها توسط مقامات و اشخاص صاحب قدرت مملکتی برای شرکت در محافل خصوصی ایشان دعوت میشد ولی او به هیچ عنوان قبول نمی کرد. با آنکه می دانست اگر برود می تواند همه چیز بدست آورد. هنرمند بزرگ آقای تجویدی می گویند:”آقای محمودی بسیار بسیار منیع الطبع بود و هرگز شنیده نشد که او خدای ناکرده در محافل لهو و لعب حضور یافته باشد”

سال ۱۳۵۳

محمودی در این سال با یک اکیپ هنری به انگلستان رفت. در این سفر هنرمندان گرامی علی تجویدی، حبیب الله بدیعی و چند خواننده بودند. همچنین سفری به لندن و بروکسل داشتند. در مورد این سفر محمودی می گوید “همراه با آقایان بدیعی،تجویدی،وفایی و … راهی خارج شدیم تا برای دانشجویان مقیم خارج از کشور برنامه بگذاریم. در میان راه دوستان مرتب نگران بودند و می گفتند شما که می خواهید فقط آواز بخوانید چطور اقبالی را توجه دارید. معمولا جوانهای مقیم خارج از کشور آواز را دوست ندارند. من به آنها دلداری می دادم که زیاد مضظرب نباشید خدا بزرگ است، سرانجام من هم روی صحنه رفتم و در پیش روی آن همه جوانان پر شور و تحرک آواز خواندم. نمی دانم آن صحنه را چگونه برایتان توصیف کنم. چون نه تنها چند بار با تشویق روی صحنه آمدم و سیل اشک را به چشم آنان دیدم، بلکه عده زیادی روی صحنه آمده مرا بوسه باران کردند و لباسهایم را پاره نمودند و من چه می توانستم بگویم.فقط از آن همه محبت و این تاثیر موسیقی اصیل ایرانی سخت به هیجان آمده گریستم”

بعد از انقلاب ۱۳۵۷

از آنجا که  مسئولین اداره جامعه در نظام جمهوری اسلامی شرعا متعهد به عمل در چهارچوب مقررات فقه اسلامی بودند، لذا تقریبا از اواسط سال ۱۳۵۸ به تدریج ارائه هرگونه موسیقی (به جز موسیقی های سنگین کلاسیک و رزمی) در رادیو تعطیل و در سطح جامعه با محدودیت های خاص مواجه شد. از آن به بعد محمودی که زندگی اش فقط و فقط منحصر به کاری هنری اش می شد و هنرش نیز هیچ خانه و پناهگاه مطمئن و آبرومندی بجز رادیو نداشت، با تعطیلی آن به کلی از زندگی فاصله گرفت و خانه‌نشینی هنرمندان، تبدیل به یک تراژدی تمام عیار شد و او آخرین برنامۀ آوازی خود را در پاییز ۱۳۵۷ ش همراه سه‌تار احمد عبادی از رادیو تهران خواند. از آن پس، بیماری‌های مختلف، انزوا، فقر مالی و محرومیت از خواندن، او را از پای درآورد. درحالی که هنوز، بزرگترین استادان نسل قبلی گل‌ها که حیات داشتند، او را به هنرمندی ستایش می‌کردند.

۴۵ ساله بود که از خواندن دست کشید. در حالی که برای یک حنجره خوب و سینه ای صاف لااقل تا حدود ۶۵-۷۰ سالگی امید بهره دهی و کار مثبت وجود دارد. به هر حال وقتی زمینه کار و فعالیت برای او ناممکن شد گوشه نشینی اختیار کرد. بعضی از دوستانش به او پیشنهاد جلای وطن کردند اما نپذیرفت. چون از همان اوایل کار خود اعلام کرده بود:”من عاشق مملکتم هستم .من اینجا را با همه حال و هوایش دوست دارم. من به موسیقی ایرانی عشق می ورزم و با این همه ادعایی ندارم و خود را هنرمند نمی دانم و منتی هم بر سر مردم نمی گذارم.”

حالا دیگر محمودی مانده و اطاقش. در یک خانه کوچک واقع در منطقه نارمک،که ساختمان آن کلنگی بود سه اطاق کوچک و یک آشپزخانه کوچکتر. مالک قانونی آن مادرش بود.

کنار طاقچه و چسبیده به دیوار آن تختخواب او قرار داشت که بیشتر سطح اطاق را اشغال کرده بود. پایین تخت خواب یک قفسه چوبی با درب کشویی از شیشه جای کتاب های او بود و درکنار آن یک پخش صوت با جعبه نوارهای موسیقی جای داشت.

در همان نزدیکی یک تنبک روی زمین بود که در نقطه نزدیک به محیطش سوراخ کوچی در اثر افتادن آتش سیگار ایجاد شده بود.کف اطاق یک قالیچه کهنه و تقریبا مندرس پهن بود.کنار پنجره شمالی یک بخاری آزمایش قرار داشت که لوله آن از شیشه پنجره خارج شده و به سوی پشت بام بالا رفته بود. در فاصله درب اطاق و بخاری روی دیوار یک سه تار ساخته مرحوم عشقی آویخته بود و نزدیک آن قابی نصب شده بود که با خط خوشی این شعر را در خود جای داده بود:

                       یارب بر خلق ناتوانم نکنی                  بر بوته صبر امتحانم نکنی

                       از طعنه دشمنان مرا باکی نیست        مستوجب رحم دوستانم نکنی

روی دیوار بالای طاقچه یک بیت از حافظ برروی ورق کاغذی خوشنویسی شده با پونز به دیوار چسبیده بود:

              هنر نمی خرد ایام و غیر از اینم نیست          کجا روم به تجارت بدین کساد متاع

همچنین داخل قاب دیگری این شعر به چشم میخورد که :

              با هرکه حرف دوستی آغاز میکنم           خوابیده دشمنی است که بیدار می کنم

              از بس که در زمانه یکی اهل درد نیست    اظهار درد خویش به دیوار میکنم

روی طاقچه هم چند قاب عکس با تصاویری از پدر و دوستان هنرمندش قرار داشت.

این اطاق با این محتویات عبارت بود از کل دار و ندار محمودی از این جهان بزرگ. اطاقی کوچک که انسانی بزرگ را در خود جای داده بود .

محمودی در آن سال ها به حکم جبر شرایط و به خاطر بیماری روحی خویش محکوم به حبس در اطاقش بود  لاجرم ترجیح می داد که شبها را تا صبح بیدار بماند، و روزها را هرچه می تواند در خواب باشد، تا کمتر ناچار شود تا صدای گوش خراش زندگی را بشنود.

از او در این سال ها یادداشت هایی به جا مانده که در نثر صمیمی و ساده نوشته شده اند. گاه بعضی از مطالب کوتاه و گفتنی اش را بر کاغذی یادداشت می کند.

با عناوینی مثل:”یادداشتی کوتاه برای خودم، نه برای کسی” و می نویسد:

“اگر از من در مورد زندگی ام بپرسند خیلی کوتاه و مختصر می گویم از کودکی تاکنون دردها و رنج ها و شکنجه هایی که کوه هم طاقت آنرا نداشت کشیده ام وهمچنین زیبا ترین حال های دنیا را کرده ام و داشته ام. اکنون که این چند خط را رقم میزنم رهاترین و بی آرزو ترین دقایق عمرم را می گذرانم. هرگز ناسپاس نبوده ام و برعکس حق شناس ترین بنده های کوچک خدای یگانه ام…..

من با سرافرازی و افتخار فریاد می زنم که در اطاقی که چند عکس از سوته دلان روزگار است و یکی دو تا سه تار هم در کنار آن هاست روز و شب می گذرانم و اگر بگذارند سلطان وقت خویشم و می گویم:

بنده پیر خراباتم که لطفش دائم است     ورنه لطف شیخ و زاهد گاه هست و گاه نیست

…..”

در این سال ها محمودی میان ۴۸ تا ۵۲ سال دارد اما از فرط پریشانی و پژمردگی به مردی ۶۰-۷۰ ساله می ماند.به بیماری های مختلفی مبتلاست که اکثرا از نوع امراض روان-تنی هستند.

ادامه مطالب در بخش سوم… کلیک کنید

زندگی نامه استاد محمودی خوانساری – بخش اول

محمودی خوانساری

مقدمه

محمود محمودی خوانساری از خوانندگان صاحب سبک موسیقی ایرانی بود که در ۲۳ تیرماه سال ۱۳۱۲ در شهر خوانسار متولد شد و ۲ اردیبهشت ماه سال ۱۳۶۶ در تهران (۵۶ سالگی) فوت شد و در قطعه ۱۰۱ ردیف ۸۵ شماره ۱۶ آرامگاه بهشت زهرا به خاک سپرده شد.

محمود محمودی خوانساری  در محله « ری سان » خوانسار در خانواده‌ای از روحانیت سنتی شهر خوانسار و با صدای خوش موروثی متولد شد .

مادرش فاطمه محمودی (دختر آیت ا… فاضل خوانساری) و پدرش سید جمال‌الدین موسوی محمودی از نوادگان مرحوم سید ابوالقاسم خوانساری از روحانیون نامدار خوانسار بود و تسلط نسبی محمودی خوانساری بر زبان عربی و تعلیمات دینی را می‌توان حاصل ۱۳ سال زندگی در کنار پدرش دانست. محمودی سه برادر  و دو خواهر داشت که همگی از ایشان بزرگتر بودند.

پدرش از همان اوان کودکی محمود به وی توجه خاصی مبذول می داشت، زیرا عمیقا به طبع حساس فرزندش پی برده بود. به همین لحاظ محمود را زیر نظر گرفته و در فرصت هایی که به دست می آورد فرزند دلبندش را با اصول مقدماتی فقه و عربی و آثار ادبا و شاعرانی نظیر :سعدی،حافظ،مولانا و غیره آشنا می نمود.

محمودی تحصیلاتش را در فضای سنتی مکتب‌خانه‌های خوانسار ادامه داد. در موسیقی، خود آموخته بود و هنرش را با شنیدن صفحه‌های  استادان آواز، فرا گرفته بود.

صوت دلنشین محمود در همان دوران خردسالی همگان را به تحسین و اعجاب وا میداشت و او که راه خود را شناخته بود با اشتیاق زائدالوصفی به آواز خوانندگانی مانند:طاهرزاده ،ادیب خوانساری و تاج اصفهانی گوش فرا می داد و با استفاده ازهوش سرشار و استعداد خداداداش از صدای این بزرگان بهره می گرفت، در یک مصاحبه رادیویی گفته است :”در خوانسار خانه ما در جای قشنگی بود. کنار آب بود و مردمی که برای تفریح به آنجا می آمدند صفحه گرامافون داشتند. هشت، نه ساله بودم که صدای بدیع زاده، ادیب خوانساری و ظاهرزاده را از گرامافون آنها شنیدم. استعداد عجیبی داشتم که این نوارها را بگیرم و برگردانم”

مضافا این که در سال ۱۳۲۵با احداث کارخانه برق در شهر خوانسار امکان به کارگیری از رادیو در سطح گسترده تری برای مردم فراهم گردید و محمود با شنیدن آوای هنرمندان موردعلاقه اش همه چیز را به فراموشی می سپرد.

سال ۱۳۲۶

در سال ۱۳۲۶ (۱۳ سالگی) پس از فوت پدر بااجبار، به همراه دایی‌اش به تهران آمد و در دبیرستان ادیب به تحصیل ادامه داد. اما بدلیل مشکلات مادی از یکسو و از سوی دیگر علاقه محمود به هنر و بی قراری او، در مدرسه تاب ماندن نمی آورد.خلاصه اینکه محمود برای تامین معاش خود به کار روی آورد تا سربار کسی نباشد.

ابتدا نزد دایی خود (آقای فاضلی) در یک دفتر ثبت اسناد که بدلیل عدم آشنایی با این کار و سن کم چندان دوامی نمی یابد، سپس در یک مغازه خرازی که برای او دایر می کنند بعد در مغازه خیاطی شوهر خواهرش.

اما هیچ یک نمی تواند محمود را علاقه مند کند. پس از گذشت چند سال(۳-۴) او در یک بنگاه معاملات املاک در میدان بهارستان مشغول به کار میشود که در آنجا اوقات فراغت بیشتری داشته و به فاصله کمی از او مغازه قاسم جبلی خواننده مشهور ترانه های غیر اصیل توجه او را جلب میکند. اگرچه محمودی با جبلی آشنا شده  و از طریق او دوستان دیگری یافته اما او شیوه خواندن جبلی را دوست ندارد و میخواهد اصیل بخواند و بماند. در همین موقع با ناصر مسعودی خواننده خوب و قدیمی آشنا میشود و این دو نوجوان آواز را با هم تمرین میکنند ولی بزودی بدلیل سفر خانواده مسعودی به رشت از هم جدا میشوند. باری،حوادث گوناگون باعث آشنایی محمودی با نوجوانان دیگر می شود که آنها نیز تازه کار هستند و از دوستان او در آن ایام می توان به جهانگیر ملک، اکبر گلپایگانی، شاپور نیاکان و پرویز یاحقی اشاره کرد.

در این روزهاست که آشنایی او با منصور احمدی برای اولین بار او را به رادیوی نیروی هوایی برد و ساعت پخش محدود میکشاند. محمودی در این ایام مشغول فراگیری موسیقی به طور خودآموز است. بطوریکه خود محمودی گفته برای استفاده از صفحات موسیقی به مغازه های فروش صفحات مراجعه میکرده و به بهانه خرید، می گفته مثلا  فلان صفحه طاهر زاده را بگذار و قسمتی از آنها را می شنیده و بعد می گفته نه این صفحه را دارم در حالی که اصلا صفحه ای نداشته و به همین ترتیب باقی آن را در جای دیگر گوش میداد و همان لحظه به خاطر می سپرد.

بهر تقدیر، محمودی در آن سالها علیرغم سرزنش و ملامت اطرافیان که او را عاطل می دانند با تنی خسته از آوارگی کار و دلی مجروح از ملامت بی خبران به جستجو و تلاش خود ادامه میدهد. به فتوای عقل برای هر انسانی ضروری ترین کار تامین معاش است. اطرافیان محمودی در آن ایام به رای العین شاهد آنند که او این فتوای بزرگ عقل را زیر پا گذاشته و در راهی می رود که عاقبت خوشی برای آن متصور نیست.

این گرفتاری ها و شنیدن این ملامت ها به قدری او را رنج داده که در سال ۱۳۵۷ در یک یادداشت کوتاه خصوصی می نویسد”هرگز کسی ذره ای مرا نشناخت. از نزدیک ترین نزدیکانم چه ها دیده ام و شنیده ام. هرگز نخواهم نوشت و نخواهم گفت.چرا دیگران را آزار بدهم.من هرگز حق ندارم غم هایم را برای کسی بگویم”

سال ۱۳۳۰

در این سال محمودی عازم خدمت سربازی میشود و دو سال در قرارگاه دژبان گروهان ۲ رزمی به خدمت مشغول است او بدلیل صدای زیبا و آگاهی در کار آواز بسیار مورد توجه فرماندهان خویش قرار می گیرد و همین امر باعث می شود بعنوان انباردار در شرایط نسبتا راحتی بصورت نیمه وقت در پادگان باشد و در اوقات فراغت با یادگیری و جستجوی هنر آواز مشغول باشد.در این ایام محمودی تقریبا به طور کلی با ردیف ها و دستگاه های آوازی آشنا شده و بسیاری از گوشه های هر دستگاه را به خوبی اجرا می کند.

سال ۱۳۳۵

پس از اتمام دوره سربازی، محمودی روزی با مردی که دنبال خانه مورد نظرش می گشت هم صحبت میشود (این روزها در بنگاه املاکی کار می کرد)، پس از اینکه آن فرد متوجه می شود محمودی به موسیقی علاقه مند است به او میگوید:” دختر من از شاگردان استاد صباست و استاد گاهی به همراه هنرمندان به منزل ما می آید شما هم اگر مایل باشید می توانید فلان شب به منزل ما بیایید.” محمودی شب به منزل آن فرد می رود و  پس از گذشت مدتی میزبان محمودی را معرفی میکند و به درخواست صبا، رسول بزرگزاد با سنتور آواز محمودی را همراهی می کند. استاد صبا و استاد برومند با دقت تمام به آواز او گوش میدهند و او را تحسین می گویند.

اتفاقا منزل صبا، در همان خیابانی است که مغازه خیاطی شوهر خواهر محمودی آنجاست و یک بار که استاد صبا برای انجام کاری به مغازه خیاطی میرود محمودی را آنجا می بیند و به او محبت بسیار می کند. ابوالحسن صبا به او پیشنهاد یادگیری ردیف موسیقی ایرانی را می دهد آشنایی او با ابوالحسن صبا در سال ۱۳۳۵ آغاز کار هنری محمودی خوانساری بود. صبا، صوت محمودی را بسیارگرم و با اصالت یافت و به نامبرده علاقمند گردید و از وی دعوت نمود تا نسبت به تکمیل ردیفهای موسیقی وگوشه های مختلف و متنوع هنرآواز زیرنظر وی به کار بپردازد و به تصدیق کسانی که ناظر و مطلع بر دیدارهای بعدی استادابوالحسن صبا و محمودی خوانساری بوده اند، استادصبا به دلیل شناخت صحیحی که از نجابت و شخصیت و نیز آینده صدای محمودی به دست آورده بود در کار تعلیم وی اصرار و علاقمندی زیادی نشان می داده است.

آقا نور ا… محمودی نقل می کند که:”من وقتی علاقه استاد صبا به محمودی را دریافتم دائما او را تشویق می کردم که از این فرصت استفاده کند و برای تعلیم نزد استاد صبا برود. اما محمودی به دلایلی از این کار پرهیز می کرد. من حتی گاهی سعی می کردم با بهانه ای او را به منزل صبا بفرستم ….”

هرچند محمودی در آن ملاقات ها مهر استاد صبا را به دل می گیرد و همواره از او بعنوان استاد خویش یاد می کند اما واقعیت این است که تعداد دفعات دیدار او با صبا بسیار کم بوده و این ملاقات های هیچگاه بطور مستقیم صرف تعلیم و تعلم نگشت.

اما از زبان خود محمودی بشنویم:”در سال ۱۳۳۵ بود که با استاد بی همتای موسیقی و انسان عالی قدر شادروان ابوالحسن خان صبا آشنا شدم. این آشنایی با وجودی که دیری نپائید تاثیر زیادی در زندگی من گذاشت. تشویق هایی که استاد از من می کرد و حرف های قشنگی که می گفت مرا با همه ناراحتی که بخصوص از نظر مادی داشتم دلگرم می ساخت.کمی گذشت که او هم رفت و پس از مرگ پدرم مهلک ترین ضربه را به من وارد کرد”

با اینکه استاد برومند هم که در آن ایام به تعلیم آقای گلپایگانی مشغول بود به آموزش محمودی علاقه نشان می داد اما محمودی از رفتن به کلاس ایشان هم اجتناب می کرد.

اما چرا محمودی در آن ایام از رفتن به کلاس اساتید اجتناب دارد؟ می توان فهمید براستی محمودی به خاطر فقر و مشکلات مادی خود در ابتدای راه چه زیان های بزرگی را متحمل شده است. با اینکه چنین اساتید گرانقدری در دسترس اویند و حتی مورد لطف و تحسین ایشان نیز قرار گرفته اما بخاطر اینکه نمی تواند از خجالت حق الزحمه مختصر کلاس هایشان برآید این امکان را ندارد تا در محضر ایشان تلمذ کند. غرور و عزت نفس حیرت انگیز او که تا پایان عمرش ذره ای از آن کاسته نشد برایش ارزشمندتر از هر چیز بود.

از این نکته می توان فهمید که محمودی هیچ گاه مستقیما شاگرد کسی نبود .اما او همیشه گفته شاگرد همه بوده و همه هنرمندان اعم از کوچک و بزرگ را استاد خود خوانده است.

محمودی می گوید سال ۱۳۳۵ یکی از برخوردهای قشنگم برخورد با داریوش رفیعی بود. من عاشق این مرد بوده و هستم. الان هم نوارهایی از این خواننده دارم که در خلوتم اگر خواسته باشم گوش کنم و حالی داشته باشم آن نوارهاست.

سال ۱۳۳۷

خوانساری در رادیو شیراز

پس از فوت صبا در این ایام خانواده محمودی یعنی مادر و دو برادر کوچکترش به تهران می آیند. محمودی بسیاری از شبها را جایی برای ماندن ندارد. شبی در منزل این دوست، شبی در منزل دیگری. در همان آشفتگی است که یکی از دوستان ایام خیاطی او که اصلا شیرازی است به او پیشنهاد می کند تا تعطیلات عید را به شیراز بروند. محمودی از این پیشنهاد استقبال می کند و عازم شیراز می گردد. محمودی صدای ساز استاد منوچهر بحری را از رادیو شیراز می شنود آدرس وی را پیدا می کند و از ایشان که در رادیو کار می کردند در خواست می کند تا اگر در امتحان صدا پذیرفته شد با ایشان همکاری کند. پس از اجرای قطعه ای در سه گاه توسط محمودی و با ساز استاد بحری استاد ساز خود را بر زمین می گذارد و او را می بوسد. به محمودی می گوید من سرپرست موسیقی رادیو شیراز  هستم حتما مسئولان رادیو که همکاران من هستند با همکاری شما موافقت خواهند کرد.

بدین ترتیب از آغاز سال ۱۳۳۷ تا ۱۳۳۹ را محمودی در شیراز بسر می برد. پس از اقامت محمودی منوچهر بحری که کارمند دولت است به تهران منتقل می شود و محمودی به جای او سرپرست موسیقی رادیو شیراز را نیز به عهده می گیرد. این برنامه‌های هنری با اقبال مردم شیراز روبرو شد و به سرعت به چهره‌ای شناخته‌شده تبدیل شد. در این دوره از زندگی محمودی مشکلات و نابسامانی های اجتماعی اش به مقدار خیلی کم تخفیف می یابد و یک سرپناه محقر و یک زندگی پرقناعت را فراهم می کند.

دو سالی که در رادیو شیراز برنامه اجرا می کرده است استودیو اکوستیک اجرای آنها یک اتاق گونی پیچ بوده و محمودی در نامه ای به یکی از دوستانش ضمن یاد آوری خاطرات آن سال ها به دست آوردن ۵ تومان پول همراه با رمل و اسطرلاب را از خاطرات شیرین خود می داند .

سال ۱۳۳۸

نیمه دوم سال ۱۳۳۸ (۲۵ سالگی) دوست قدیمی محمودی یعنی جهانگیر ملک در تهران به برنامه گلها راه می یابد و در آنجا نزد اساتیدی چون تجویدی، عبادی، محجوبی و پیرنیا از محمودی و آواز زیبایش صحبت می کند و آقای پیرنیا بسیار علاقه مند به دیدار محمودی می شود و از ملک می خواهد تا با محمودی تماس بگیرد و او را به تهران دعوت کند تا آواز او را بشنود. بعد از آن تلگرامی به شیراز می فرستند و چند روز بعد محمودی به اتفاق آقای ملک به رادیو می روند. خلاصه اینکه محمودی با موفقیت و سربلندی به تهران باز می گردد.

او اشاره میکند که:”۲۶ ساله بودم که به دعوت مرحوم پیرنیا فعالیت خود را در گلها آغاز کردم. برنامه گلها برایم ایده آل و دست نیافتنی بود. برای خوانندگان اجرای برنامه در گلها رویایی بزرگ به نظر می آمد و من چنین آغازی داشتم و محبت و تشویق و تایید هنرمندانی چون خالقی نیز پشتوانه ام بود.”

اولین کار هنری محمودی خوانساری “برگ سبز شماره ۵۶″بود و از آن پس آثار ارزنده متعددی را تحت عناوین:”گلهای رنگارنگ، برگ سبز، شاخه گل و گلهای تازه” درکنار اساتید و هنرمندان بزرگی چون شادروان مرتضی محجوبی، احمد عبادی، حبیب الله بدیعی، پرویز یاحقی، همایون خرم، حسن کسایی، جلیل شهناز، فرهنگ شریف و شادروان لطف الله مجد و رضا ورزنده به وجود آورد.

بعد از ورود به گلها، چندسالی سخن چینی و بدگویی برخی از حاسدان و مغرضان از محمودی نزد استاد پیرنیا باعث می شود در سال ۱۳۴۳ همکاری محمودی با برنامه گلها برای یکی دو سال قطع شود که اگر به ترتیب آثار محمودی مخصوصا در برنامه گلهای رنگارنگ توجه کنید متوجه خواهید شد که بعد از چند برنامه اولیه ناگهان شماره برنامه گلهای او به شماره بالای ۴۳۰ می رسد یا در برگ سبز نیز از شماره حدود ۱۸۰ تا برنامه ۲۵۲ برنامه ای ندارد. در واقع محمودی در این چند سال پشتوانه معنوی خود را  و برنامه گلها و رادیو که خانه او به حساب می آید را هم از دست داده است .

ادامه مطالب در بخش دوم…کلیک کنید